صحنهها آماده میشوند…
برای دیدن بهتر، گوشی را افقی کن.
داستان شروع وینگو
سه سال کنکور، سؤالی که رها نمیکرد و دلیلی که وینگو ساخته شد. اسکرول کن؛ هر صحنه میآید، روایت میشود و جا را به صحنهٔ بعد میدهد.
وینگو در حال ساخت است تا برنامه، تلاش و همراهی، زودتر به دست کسانی برسد که به آن نیاز دارند. اگر میخواهی خبر دسترسی عمومی را بگیری، درخواست اطلاعرسانی ثبت کن.
من سه بار کنکور دادم. وقتی بالاخره پزشکی قبول شدم، یک سؤال رهام نمیکرد: چرا کاری که سال سوم انجام دادم، همون سال اول نکردم؟
۰۲ · مدرسهمن علیرضا سرلکم. همراهی مادرم، من رو به علامه حلی یک تهران رسوند؛ جایی که فقط درس یاد نگرفتم. دیدم موفقیت راههای مختلفی داره، و محیط چقدر نگاه آدم رو تغییر میده.
۰۳ · انتخاب رشتهاما خودم هم مسیرم رو گم کردم. ریاضی و فیزیک رو دوست داشتم، ولی با اصرار خانواده تجربی خوندم. زیست رو افتادم؛ از درس فاصله گرفتم و کنکور رو دیر جدی گرفتم.
۰۴ · سال اولچند هفته آخر، روزی چهارده، پونزده ساعت میخوندم؛ بیشتر روخوانی سؤال و جواب، با امید به معجزه. رتبهام شد حدود صد هزار. دوستام دانشجو شدن و من موندم؛ با حس جا موندن.
۰۵ · سال دومسال دوم، پشت نتیجههای غیرواقعی آزمونها پنهان شده بودم؛ تقلب میکردم. وقتی مشاورم فهمید، با واقعیت روبهرو شدم. از فروردین جدی خوندم؛ رتبهام حدود سههزار و پونصد شد، اما مهارت آزمون دادن رو تمرین نکرده بودم.
۰۶ · سال سومسال سوم، بعد از چند بار دیدن «مردود»، از دی دوباره شروع کردم. اینبار اشتباههای قبلی رو تکرار نکردم. نتیجه؟ رتبه حدود هزار و پونصد و قبولی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی همدان.
۰۷ · ریشهٔ وینگواما سؤال هنوز بود: من که مدرسه خوب، خانواده همراه و معلم داشتم، چرا سه سال طول کشید؟ برای من، امکانات کافی نبود؛ باید یاد میگرفتم چطور ازشون استفاده کنم.
۰۸ · قدردانیاولین حقوقم رو صرف خرید یک آویز طلا برای مادرم کردم. هدیهای کوچیک برای همراهی بزرگی که دیده بودم. اما همه کسی رو ندارن که اینطور کنارشون بمونه.
۰۹ · کار جمعیاز مهر نود و هفت، همزمان با پزشکی، آکادمیام رو ساختم. نمیخواستم تجربههام فقط برای خودم بمونه. در پادگانهای مطالعاتی، کنار هم درس میخوندیم. هزاران گفتوگو با بچههای شهرهای مختلف بهم نشون داد: مسئله فقط درس نیست؛ شناخت خود، محیط و حمایت هم مهمه.
۱۰ · دسترسیما از یک خط شروع نمیکنیم. یکی به معلم و مشاور دسترسی داره؛ یکی حتی نمیدونه چه انتخابهایی پیش روشه. نمیخواستم شهر، مدرسه یا امکانات خانواده، تنها تعیینکننده آینده باشه. وینگو رو برای کمتر کردن این فاصله ساختم؛ نه برای وعده دادن یک معجزه.
۱۱ · فناوریبعد از پزشکی، سراغ هوش مصنوعی و تحلیل داده رفتم. ققنوس و مسیرینو رو ساختم و از هر پروژه یاد گرفتم. وینگو، حاصل کنار هم قرار گرفتن این تجربهها و سالهای همراهی با دانشآموزهاست.
۱۲ · شهر وینگوتصور من از وینگو، فقط یک برنامه مطالعه نیست؛ یک شهره برای یاد گرفتن. جایی که تصمیم میگیری، همکاری میکنی و زمان و منابعت رو مدیریت میکنی. بازی، قرار نیست از زندگی دورت کنه؛ قراره فرصت بده بعضی تصمیمها رو زودتر تمرین کنی.
۱۳ · رویکردنه با فشار بیشتر؛ با شناخت و همراهی. وینگو قرار نیست بهجای تو انتخاب کنه یا موفقیتت رو تضمین کنه؛ میخوایم فرصت رشد، در دسترس آدمهای بیشتری باشه.
۱۴ · ناموینگو؛ وینر، بهعلاوه گو. برای ما، بردن یعنی مسیر خودت رو پیدا کنی و برای ساختنش قدم برداری.
۱۵ · دعوتمن بعضی چیزها رو دیر فهمیدم. وینگو رو ساختم تا تو زودتر بفهمی. حالا نوبت داستان توئه.